Heaven
When I look into your eyes
I see heaven
When I kiss your pouting lips
I taste heaven
When I hold your hand
I feel heaven
When I´m in your arms
I´m in heaven
Truly you are my heaven
The sparkle in your eye,
The warmth of your skin.
Your breath on my neck,
That quivers within.
The touch of your hand,
The smell of your hair.
The kindness in your smile,
That strength in your stare.
Your kiss on my lips,
That feeling inside.
Your body near mineThe stroke of your touch,
The sound of your voice,
Compassion in your embrace.
The serenity in your stride,
The power in your face.
The calming of your presence,
The beating of your heart.
The promise of tomorrow,
That we may never part.
The beauty of your kiss,
and that magic in your touch.
It is for all these reasons and more,
Why I love you so much.

دریغ از جوانی که بر باد رفت
دریغا زعشقی که از یاد رفت
دریغا زعمرم دریغا دریغ
که پای گلی سست بنیاد رفت
دریغا زدل این دل دردمند
که بیهوده در دام صیاد رفت
دریغ از سرشگی که از چشم دل
بآه و با فغان و فریاد رفت
دریغ از جوانی دریغا جوان
که شاد آمد از راه ناشاد رفت
چرا(...) عمر کوته چنین
خدا را بتاراج و بیداد رفت؟
چه داری کنون از جوانی نشان؟
بجز یاد عشقی که از یاد رفت

( ماهرخ پورزینال)
عهد
برای انکه بدانی بعهد پایبندم برای انکه نبینی خلاف سوگندم
بوقت گریه لب خود زخنده میبندم بجای انکه بگریم زغصه میخندم
(شبنم)
دلتنگی
در پیج و خم
این کوچه های پر زعطر گل یاس
من،
هستی خود را گم کرده ام
و خسته از این همه جستجو
بی هیچ نشانه یی از گمشده خویش
دز کنار قاب خیس پنجره
می ایستم
و می نگرم
به اردحام دلتنگی های کوچه
و بی هیچ تردیدی
دروازه های قلبم را
به هجوم غم های بسیار میگشایم
(فروزان شایگان)
ترانه ی اشک
آهنگ غم و ترانه ی اشک هر شب بود این بهانه ی اشک
از دیده ی من همیشه بارد این گوهر دانه دانه ی اشک
غم مردمک مرا گرفته از زمزمه ی شبانه ی اشک
دز خواب رود دو چشم مستم با نغمه و با ترانه ی اشک
در دفتر دیده ام ببینی غمنامه ی عاشقانه ی اشک
(...) ز دو دیده در فغان است از ماتم جاودانه ی اشک
(اقدس کاظمی)

در این قفس که اسیر نمونده غمازم
زیاد رفته خدایا شکوه پروازم
درون سینه اگر پر کشد کبوتر دل
در اوج قلَهء آزادگی است آوازم
بحسرتم که چنین طی شده شب و روزم
به همنشینی جغدی که گشته دمسازم
صدای چهچه بلبل چو از چمن می آید
بیاد آوردم دوری هما آوازم
به وحشتم که گر این بند بگسلد روزی
نباشدم دگر آندم توام پروازم

شاعر : روح انگیز کاوه
نمیگردد زمن هرگز جدا غم خدایا تا به کی خوانم خدا غم
زخاطره ها بشوید اشک دیده برایم شد رفیقی آشنا غم
قلم را نیست آن قدرت که گویم که با دل کرد روز و شب چه ها غم
زدم زانو به نزدش تا که شاید برای ترک دل گردد رضا فم
بود همراز و همراهم شب و روز ببارد از زمین و از هوا غم
به هرجا بنگرم بالا و پایین بینم روبهرو یا در قفا غم
دلم با غم گرفته انس و الفت چو بیند به او دارد وفا غم
به غیر اشک دیگر همنشینی ندارد از برای من روا غم
وفایت را بنازم زیرا نمیگردی زمن هرگز جدا

شاعر ِ: ژاله سودبخش
دل زن های شب
چشمه ی زلالی ست
که سنگریزه های آن
تا بی نهایت پیداست.

چگونه می توان باور کرد؟
چگونه می توان باور کرد؟
مردانی را که دهانشان عطر عدالت میدهد
و دستهایشان دختران نو باده را گردان میراند
چگونه می توان دل به نسیمی صبعگاهی خوش کرد؟
وقتی قدرت طوفان و تندر میشود
تا از زمین نو کام بگیرد و دهان پوسیده ی خود را جوان کند
چگونه می توان به عقل گفت: خاموش
وقتی مرداب نیلوفر را بر شانه های سیاه خود مینشاند
تا توان خود را به رخ اقاقی های زخمی بکشاند
چگونه می توان؟
چگونه میتوان!؟
زرد شدن شک.فه های زندگی را دید
و تف، لعنت خو را سیلی نشد
بر سر مردانی که مردار زنان را دوست دارند!!؟

خیلی وفت بود دلم لک زده بود واسه وبلاگم
قبلی رو حذف کردم
البته با این میشه ۲تا وبلاگ که الان آپ میکنم. وقتایی که دلم میگیره میام اینجا و با شعر هایی که می نویسم درد و دلمامو میگم و اونجا وقتایی که توپم میرم چیزای مسخره و باحال مینویسم ![]()
![]()
باید بگم اینجا نظر رو غیرفعال میکنم اگه می خواید با نظراتون منو کمک کنید در اون یکی وبلاگ نظر بدید
اگرم کسی منو لینک می کنه لطفا هر دو وبلاگم رو لینک کنه و من هم تو هردو وبلاگم ادرسش رو لینک میکنم![]()
خو بسم الله رو بگیم و اولین شعر رو اینجا بنویسیم ![]()
(برای تو)
در سکوت ازادی لمیده ای
اما
نگاهت
در غبار تنهایی زندانی ست
اگر می توانستم
اگر میتوانستم
دریای غمت را می خشکاندم
و بذر شادی را
بر دست نگاهت می افشاندم
تا دسته دسته
آزادی بچینم
و خرمنش را به تو تقدیم کنم
